تبليغاتX
وقتی میروی پر از طعم گس ویرانی ام...


وقتی میروی پر از طعم گس ویرانی ام...

 وقتی که خیلی دلت میگیره...

وقتی بغض داره خفت میکنه...

وقتی احسای میکنی خیلی ضعیفی...

وقتی هیچی برات مهم نیست...

وقتی از دنیا و ادماش متنفری...

وقتی تف میکنی تو صورت خودت!!!

وقتی لهت میکنن...

وقتی احساس میکنی هیچی نیستی...

وقتی واقعا هیچی  نیستی...

یه دریا گریه هم آرومت نمیکنه!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: سردمه خيلي زياد

 

نوشته شده در 21 Sep 2009ساعت 23:27 توسط tarane| |

هی دخترک ناراحت نباش تموم میشه قول میدم بهت یه روز میرسه اون روز فقط خودمو خودتم (مثل حالا)ببین یه روز این غصه ها تموم میشه ببین بس کن خراب نکن روزاتو ببین خفه شو دهنتو ببند .زرم نزن من همشو تجربه کردم هیچ فایده ای نداره .ببین تو فقط باید خوب باشی شاد باشی همین حق نداری خواسته هاتو بگی

نگاه کن این روزا یا تموم میشه یا تو تموم میشی دیگه بسه هیچی نگو ببین تو حق نداری بالاتر از خودتو ببینی تو فقط باید بگی چشم تو نباید ناراحت شی اگه هیچکس نفهمیدت

تو نباید ببری اگه فهمیدی بهت اعتماد نداره نباید باورات خراب شه .تو دیگران و بفهم اگه نفهمیدن خوب همینی که هست

تو نباید از هیچ چیزی ناراحت شی

ببین نباید از مسائل کوچیک کوچیک که انقدر تکرار شده که بزرگ شده حرف بزنی تو هیچی نباید بگی تو فقط باید شاد باشی ببین دختر تو باید هر روز یه روز تکراریو بگذرونی بعدش شادی کنی تو باید وقتی چیزی که حقته بهت دادن تا یه روز عربی برقصی تو ....

خسته شدم .بخدا قسم بد دارین تا می کنین نمی خوام باهاتون حرف بزنم تا با اون منطقای مسخره تون اعصابمو خرد کنین حتی با تو هم دیگه نمی خوام حرف برنم تو هم اذیتم می کنی

قسم می خورم یه روز به همتون می فهمونم که تو هر ثانیه چه قدر شیکوندیم قسم می خورم

 

 

نوشته شده در 5 Sep 2009ساعت 0:52 توسط tarane| |

گریه می کنم

به روی خودم نمی اورم

گریه ام بخاطر توست...

مهربان می شوم...

می خندم حتی...

وبه روی خودم نمی اورم

دلم برایت تنگ شده است...

بغض می کنم...

می خندم...

 و به روی خودم نمی اورم ...

که دوستت دارم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 پ.ن:تو این شلوغی باز  من هنوز فقط از تو می نویسم

نوشته شده در 17 Aug 2009ساعت 10:26 توسط tarane| |

امان از دال هاي دوست داشتن
كه هيچ گاه
دو نمي شوند
دار مي شوند حلقه بر گلو
از بوسه هاي عاشقانه ات نيست
كبودي اين روزهايم
كه اين رنگ ارغواني
ردپاي مرگ است
بر گردنم ... 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:پر از حرف و دلتنگيم كه برات بگم دلم برات تنگ شده بود خيلي وقت بود نبودم وقتي مي روي پر از طعم گس ويرانيم

نوشته شده در 15 Jul 2009ساعت 1:6 توسط tarane| |

حس بدیه که فکر کنی یکی حالا حالا ها پیشت اما خیلی زود تر از اونی که فکرشو کنی بره و تو ندونی واسه چی رفت بخاطر تو رفت بخاطر خودش رفت اینکه ندونی چرا ورق برگشت اینکه جوابه چراهاتو ندونی, درد یه درد بزرگ اینکه هرشب اس ام اسایی رو بخونی که واست همیشه قشنگ بوده اما حالا خود اون قشنگیه نباشه سخته به این فکر کنی با ادمای دیگه قرار روبه رو شی که لاشیان و اونوقت یادت بیوفته که اون چه قدر پاک بود و با بقیه فرق داشت یاد حرفات داغونم میکنه مگه تو نگفتی دستتو بده به من با هم از مشکلات میگذریم تو نگفتی سخته اینکه باورات خراب شه مگه دوریم سخت نبود جواب اس ندادن چه قدر اسون بود یه لحظه ام نمی تونستم تصور روزی رو کنم که تو جوابمو ندی !تا حالا شده زود بخوابی که بغضت سر وا نکنه تا خودتو گول بزنی و بگه همه چی خوبه  این چند روز فقط کارم همینه باورت میشه محسن چاووشی گوش دادن اعصابمر اروم نمی کنه باورت میشه با هر کلمه اش حالم خراب میشه.از اخراجی دیدن بدم میاد از خندیدن به این فیلم بدم میاد از اینکه امروز دوباره صحنه صحنشو دیدم بدم میاد.از اینکه نمی تونم کنار بیام با این قضیه بدم میاد از تنها بودن بدم میاد از اینهمه اشفتگی بدم میاد کلی از حرفام مونده بود که نگفته بودم تو بگو با این حرفا چیکا کنم من هنوز کلی خنده گذاشته بودم کنار که برای تو  باشه حالا چی من کلی عشقبازی گذاشتم واسه تو کلی ...حالا که از داداش بودن در اومده بودی و شدی پسملم حالا وقته رفتن بود حالا که اروم تر شده بودم قرار نبود من یه روز مال تو شم قرار نبود باهم باشیم قرار نبود تنهایای همو پر کنیم اینا یادته؟

اسونه خیلی اسون که دوباره اون حسای قدیمی بیاد سراغت و کسی نباشه بگه ترانه ی من چش شده کسی نگه خانومی خیلی قشنگه بری سراغ عکسا اما هیچ کدوم نباشه بری سراغه ارشیو مسنجر اما پاک شده باشه میدونییییییی که چه قدر قشنگه چه قدر قشنگه این هماهنگی که می خواد خردت کنه و بکوبونه تو صورتت که کم اووردی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:از تو گذشتن سخته با تو نبودن درده واسه من...(این روزا فقط این اهنگ تو گوشمه)

پ.ن:انگار دیگه خودمو از خیلی چیزا و ادما کشیدم کنار

نوشته شده در 14 May 2009ساعت 14:13 توسط tarane| |

از من سراغم را بگیر

تولدگانم است

دنیای کوچکم یک سال بزرگتر شده

بزگ تر

پر خاطره تر

پر رنگ تر

پر باران تر

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:انگار کم کم دارم اروم میشم

پ.ن:خدایااااااااا صدامو میشنوی؟؟؟؟؟؟؟؟ب_خ_ش_ش

(تو بهتر از هرکی میدونی چی میگم)

پ.ن:زیادی تغییر نکردی؟؟؟؟؟؟شاید منم مثه تو زیاد تغییر کردم

پ.ن:اولین تبریک امسال خیلی بهم چسبید,مرسی !!!!

نوشته شده در 22 Mar 2009ساعت 0:36 توسط tarane| |

عزیزکم دومین عیدیه که باهمیم

وقتی می روی پر از طعم گس ویرانی ام...           

پ.ن:الان که دارم می نویسم می خوام فریاد بزنم که یارووو  هرقدر لجبازی کنی من لجباز ترمممممممم

پ.ن:سال نو مبارک

نوشته شده در 20 Mar 2009ساعت 17:10 توسط tarane|

 

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:بچه که بودم عاشق تعطیلی  بودم اما الان حالم از هرچی تعطیلیه بهم میخوره!!!

 

نوشته شده در 16 Feb 2009ساعت 22:17 توسط tarane| |

تازگی ها دیگه هیچی واسم مهم نیست انگار هر قدر فحش بشنوم واسم بی مفهومه.عوض شدم؟ یا نه عوضی شدم...؟

کم کم دارم میشم ادمی که هیچ وقت نمی خواستم باشم ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:مرگ چه رنگیه راستی؟؟!!

نوشته شده در 8 Feb 2009ساعت 15:49 توسط tarane| |

 

۱سال شد خیلی زود گذشت انگار همین دیروز بود که دلم از همه دنیا گرفته بود همین دیروز بود که از  دوستام دلگیر شده بودمو اومدم اینجا تا بنویسم فقط واسه خودم واسه دلگیریام همین دیروز بود که نمی خواستم هیچکس ادرس وبلاگ و داشته باشه اما الان همه دارن چه قدر زود گذشت

تو این یه سال خیلی اتفاقا افتاد اتفاقایی که فکرشم نمی کردم اروم تر شدم خود درگیریام درونی تر شده دوستام دوباره دوستام شدن ولی هنوز خندیدن از ته دل یادم نمیاد

۱ سالگیت مبارک

وقتی می روی پر از طعم گس ویرانی ام...

نوشته شده در 20 Jan 2009ساعت 23:53 توسط tarane| |

دوست من سلام!(نه نه نه این تبلیغ سس بهروز نیست !تبلیغ رفاقتای مقدسه)

سیب ترش,هلو انجیری,فوتبال دیدن,پرچم ایران و کشیدن رو صورتامون,نمایشگاه کتاب رفتن,مریم  حیدرزاه و نامه نوشتناو ... همه و همه میشه تکرار شه دوباره مگه نه؟

حورا دوباره رفیقم شده(اینی که چی گفت مهم نیست مهم اینه دوباره سنگ صبورم و دارم)

 

 

نوشته شده در 17 Jan 2009ساعت 0:10 توسط tarane| |

 

 فیلم تولد ۲ سال بیشمو می دیدم .اولش گفتم سال پیش نمره اش 17 بود گفتم امسال نمره اش 19کلی خندیم وقتی دیدم این صحنه رو یادم اومد همه ی خود درگیریام از دوسال پیش شروع شد همون سالی که قرار بود خوب تموم شه.۲ سال پیش که هنوزم روزام و بغضامو نفرتام با اون گره خورده.۲ سال پیشی که واسم یه قرن گذشته خیلی دوره روزاش اما درداش نزدیکه نزدیکمه.                                                                                         ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:تنهاییمو انگولک نکن

پ.ن:مرسی که دوستمی    

                                                                                                     

نوشته شده در 30 Dec 2008ساعت 23:38 توسط tarane| |

 

من از تبار سادگی
بی خبر از دلدادگی
.
.
.
.
اشک امان گفتن نمیدهد..
ادامه اش را تو بگو.....!!!

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:امروز سر کلاس معلممون برگشته میگه تو خودت خیلی درگیری!!! چته؟

پ.ن:نمی دونم چرا این روزا منتظر یه اتفاق عجیبم.!

نوشته شده در 11 Dec 2008ساعت 15:33 توسط tarane| |

   

   من گمان می کردم دوستی همچو سروی سبز، چهار فصلش همه اراستگیست
من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست
 من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی ابی ، یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم دل هرکس دل نیست
قلب ها از اهن و سنگ
قلب ها بی خبر ازعاطفه اند

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دلم خیلی گرفته ,نمی دونم چرا!!!

نوشته شده در 2 Dec 2008ساعت 22:41 توسط tarane| |

چه قدر بده ادم تاوان بده اما ندونه تاوان چی رو

مگه نه؟

نوشته شده در 14 Nov 2008ساعت 13:32 توسط tarane| |

 

دیدی دیشب بارون زده ومن تنهابودم دوباره ترسیدمو هیچکی کنارم نبود دوباره صدای رعد و برق اومد و من تنها بودم

تو نبودی...

میدونی چه قدر بد که تو کنارم نیستی و من می ترسم میدونی؟میدونم که دیگه تو یکی میدونی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:مخاطب این پست تویی هستی که همیشه میای اینجاو سکوت می کنی تویی که مهربونی تویی که بلد نیستم خوشحالت کنم تویی که همیشه فهمیدیم .تویی که... سمانه ی من

 دوست دارم

نوشته شده در 6 Nov 2008ساعت 16:3 توسط tarane| |

خسته شدم بسکه دلم دنبال يه بهونه گشت بسکه ترانه خوندمو برگ زمونه برگ نگشت
بازم کلاغه قصه ها رفتو به خونش نرسيد يکه سواره عاشقو هيچکی تو آينه ها نديد ......

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 امروز هیچ روزه خاصی نیست,میدونم و اینم میدونم که تو نمی دونی...

دارم به خودم می قبولونم که 5 آبانها  دیگه به من ربطی نداره

پ.ن:خودت خواستی دیگه نه؟؟؟؟

نوشته شده در 26 Oct 2008ساعت 0:40 توسط tarane| |

خیلی وقته دلم هوس بارون کرده,هوس خندیدن تو بارون ,آنقدر بخندی که حس نکنی داری  گریه میکنی ,هوس این که زیر بارون وایسی و...

هوس این که زیر بارون بدوم ,آنقدر بدوم تا حس نکنم سردمه,آنقدر که نفهمم دارم می خندم یا گریه میکنم...

انقدر که یادم بره از صدای رعد وبرق میترسم ,یادم بره که تنهام...

دلم هوس کرده زیر بارونآانقدر بدوم تا برسم به یه آغوش,به یه آغوش گرم که بغلم کنه,که گم شم تو بزرگی دستاش...

اون بغلم کنه,تو بغلش گم  بشم,فشارم بده, گرمای تنش و رو بدنم حس کنم, تازه یادم بیاد که سردمه و اون محکمتر بغلم کنه,

خنده وگریه هام قاطی میشه... گریه ام میگیره,با دستاش مسیر اشکی که از رو گونه ام سر خورد و رو دستای اون جا خوش کرده , میکشه و میگه: دیدی تونستم اشکتو حس کنم

بین این همه بارون می خندم و بغض میکنم,دستشو میذاره رو گلوم,نگام میکنه,سرمو تو سینه اش قایم میکنم.

با موهام بازی میکنه,گریه میکنم میفهمه وهیچی نمیگه,فقط با غصه موهامو ناز میکنه,دستاشو از دور کمرم باز میکنه ,نگام میکنه و نگاش میکنم واشکا نمیذاره که نگاش کنم,دستاشو حلقه میکنه دور گردنم,سرمو از رو سینه اش بلند میکنم و میذارم رو شونه اش,چشمامو فشار میدم به شونه اش,لبخند میزنم...

سرمو بلند میکنم,به لباش خیره میشم,منتظرم حرفی بشنوم...به چشام خیره میشه و من به لباش...

دست میکشه رو چشام.چشاش حال عجیبیه,هیچ وقت نفهمیدشون...

از خجالت سرمو می ندازم پایین.می خنده وسرمو میاره بالا,زل میزنه تو چشام,چشمامو می بندم ,

فکر می کنم به این که چقدر دوستش دارم واین که چقدر پیش بلندیش کوتام....

چشمامو باز می کنم,چشاش بسته است و خنده رو لباشه,میترسم

 نگاش میکنم, صداش میکنم, چشاشو وا میکنه, خنده از رو لبش محو میشه ,سرشو میاره دم گوشم هیچی نمیگه فقط نفساشه که گو شمو نوازش میکنه, سرشو میکشه عقب, زمین و نگاه میکنه سرمو میبرم رو شونه اش رو پاهام  وای میستم تا برسم بهش دم گوشش اروم میگم :

.....تا میام بگم صدای رعد و برق میاد می ترسم... اما زود قطع میشه و بارون شدت میگیره

حواسم پرت میشه. سرم و میکشه طرفه خو دش, نگاش میکنم, میخنده, انگار...دستشو میذاره زیر سرم .

همه دوستت دارم های دنیا تو نگامه, حس میکنم, میخنده و سرمو میذاره رو شونش...

 توی گوشش آروم آروم میگم : خدا جون از تنهایی میترسم…. !!!!!

نوشته شده در 21 Sep 2008ساعت 0:38 توسط tarane| |


Design By : Night Skin